صفحه اول تماس با ما RSS                     قالب وبلاگ
  
رد پای باد
محمد رضا ژندفر
محمد رضا ژندفر پنجشنبه بیست و ششم بهمن 1391

به دلتنگی هایمـــ دست نزن

می شكند بغضــمـــــ یك وقت !!

آنگاه غرقـــــ می شوی

... در سیلابـــــ اشكهایی كه

بهانه ی روانــــــ شدنش هستی !! . ..
 
براي نمايش بزرگترين اندازه كليك كنيد
محمد رضا ژندفر پنجشنبه بیست و ششم بهمن 1391

پیک ها بالا , دست ها رو آسمون. . . . . ... . . . . . . . .گور بابای اونی که رفت , سلامتی اونی که میخواد بیاد!

سلام رفقا

محمد رضا ژندفر شنبه چهارم آذر 1391
 
روزی فرا خواهد رسید که جسم من آنجا زیر ملحفه
سفید پاکیزه ای که از چهار طرفش زیر تشک تخت
بیمارستان رفته است، قرار می گیرد و آدم هایی که
سخت مشغول زنده ها و مرده ها هستند از کنارم
می گذرند.

آن لحظه فرا خواهد رسید که دکتر بگوید مغز من از
کار افتاده است و به هزار علت دانسته و ندانسته
زندگیم به پایان رسیده است.

در چنین روزی، تلاش نکنید به شکل مصنوعی و با
استفاده از دستگاه، زندگیم را به من برگردانید و این
را بستر مرگ من ندانید. بگذارید آن را بستر زندگی
بنامم. بگذارید جسمم به دیگران کمک کند که به
حیات خود ادامه دهند.
...

چشمهایم را به انسانی بدهید که هرگز طلوع آفتاب،
چهره یک نوزاد و شکوه عشق را در چشم های یک
زن ندیده است.

قلبم را به کسی هدیه بدهید که از قلب جز خاطره ی
دردهایی پیاپی و آزار دهنده چیزی به یاد ندارد.

خونم را به نوجوانی بدهید که او را از تصادف ماشین
بیرون کشیده اند و کمکش کنید تا زنده بماند تا
نوه هایش را ببیند.

کلیه هایم را به کسی بدهید که زندگیش به ماشینی
بستگی دارد که هر هفته خون او را تصفیه می کند.

استخوان هایم، عضلاتم، تک تک سلول هایم و اعصابم
را بردارید و راهی پیدا کنید که آنها را به پاهای یک کودک
فلج پیوند بزنید.

هر گوشه از مغز مرا بکاوید، سلول هایم را اگر لازم شد،
بردارید و بگذارید به رشد خود ادامه دهند تا به کمک آنها
پسرک لالی بتواند با صدای دو رگه فریاد بزند و دخترک
ناشنوایی زمزمه باران را روی شیشه اتاقش بشنود.

آنچه را که از من باقی می ماند بسوزانید و خاکسترم
را به دست باد بسپارید، تا گلها بشکفند.

اگر قرار است چیزی از وجود مرا دفن کنید بگذارید خطاهایم، ضعفهایم و تعصباتم نسبت به همنوعانم دفن شوند.

گناهانم را به شیطان و روحم را به خدا بسپارید و اگر
گاهی دوست داشتید یادم کنید.

عمل خیری انجام دهید، یا به کسی که نیازمند شماست،
کلام محبت آمیزی بگویید.

اگر آنچه را که گفتم برایم انجام دهید،
           
                    همیشه زنده خواهم بود ...
محمد رضا ژندفر چهارشنبه بیست و پنجم مرداد 1391

اشعار حسین پناهی, شعر ابله, شعرهای زیبا و خواندنی

 چه مهمانان بی دردسری هستند مردگان
نه به دستی ظرفی را چرك می كنند
نه به حرفی دلی را آلوده
تنها به شمعی قانعند
و اندكی سكوت...

اشعار حسین پناهی, شعر ابله, شعرهای زیبا و خواندنی

جاودانگی عشق
به آتش نگاهش
اعتماد نکن !
لمس نکن !
به جهتی بگریز که بادها خالی از عطر اویند،
به سرزمینی بی رنگ !
بی بو و ساکت
آری،
 بگریز و پشت ابدیت مرگ پنهان شو !
اگر خواستار جاودانگی عشقی

اشعار حسین پناهی, شعر ابله, شعرهای زیبا و خواندنی

شعر ابله
سنگ اندیشه به افلاک مزن دیوانه
چونکه انسانی و از تیره سرتاسانی
زهره گوید که شعور همه آفاقی تو
مور داند که تو بر حافظه اش حیرانی
در ره عشق دهی هم سر و هم سامان را
چون به معشوقه رسی بی سر و بی سامانی
راز در دیده نهان داری و باز از پی راز
کشتی دیده به طوفان خطر میرانی
مست از هندسه ی روشن خویشی مستی
پشت در آینه در آینه سرگردانی
بس کن ای دل که در این بزم خرابات شعور
هر کس از شعر تو دارد به بغل دیوانی
لب به اسرار فروبند و میندیش به راز
ور نه از قافله مور و ملخ درمانی

اشعار حسین پناهی, شعر ابله, شعرهای زیبا و خواندنی

شاعری که اندره مالرو بود
آزاد، جسور، شاد
آن سان که کودکی یتیم در اولین روز مرگ پدرش
گل باران بوسه و سلام و دلداری می‌شود!
در اولین دیدار
با کلام تو این خواب ها را تعبیر شده خواهم یافت!
با گرما و خیال
یا سرما و عشق
پیش کش آن که عطرش ملکه ی همه عطرهاست
یک لبخند
دو تار مو
وسه سلام
این چنین جهان در چشمان کهنه ام تازه می‌شود
در نور باران گور ساده ام

اشعار حسین پناهی, شعر ابله, شعرهای زیبا و خواندنی

پروانه
این همه نفی
درد جان فرسای دگردیسی جهان است
بر جان هنر،
تا از کرم کور بی دست و پا
پروانه ای بسازد
هزار رنگ!

اشعار حسین پناهی, شعر ابله, شعرهای زیبا و خواندنی

می‌آید ها
شب و روزت همه بیدار
که آید شاید،
کور شد دیده بر این
کوره ره شاید ها.
شاید ای دل
که مسیحا نفست
آمد و رفت،
باختی هستی خود
بر سر می‌آید ها

اشعار حسین پناهی, شعر ابله, شعرهای زیبا و خواندنی

لعنت
بر گردن عشق ساده ام
که انگشترش نخی ست،
گلوبند زمردین شعر مرا
باور نمی‌کند کسی ...
لعنت به شعر و من!

اشعار حسین پناهی, شعر ابله, شعرهای زیبا و خواندنی

فیلانه
وقتی ما آمدیم
اتفاق، اتفاق افتاده بود!
حال
هرکس
به سلیقه خود چیزی می‌گوید
و در تاریکی گم می‌شود.

اشعار حسین پناهی, شعر ابله, شعرهای زیبا و خواندنی

بازی
ما تماشا چیانی هستیم
که پشت درهای بسته مانده ایم!
دیر امدیم!
خیلی دیر...
پس به ناچار
حدس می‌زنیم،
شرط میبندیم،
شک میکنیم ...
و آن سوتر
در صحنه
بازی به گونه ای دیگر در جریان است.

اشعار حسین پناهی, شعر ابله, شعرهای زیبا و خواندنی

من و پروانه
پا برهنه با قافله به نا معلوم میروم
با پاهای کودکی ام!
عطر پریکه ها
مسحور سایه ی کوه
که می‌برد با خود رنگ و نور را!
پولک پای مرغ
کفش نو
کیف نو
جهان هراسناک و کهنه
و
آه سوزناک سگ!
سال های سال است که به دنبال تو میدوم
پروانه زرد،
وتو از شاخه ی روز به شاخه ی شب می‌پری
و همچنان..

اشعار حسین پناهی, شعر ابله, شعرهای زیبا و خواندنی

شبنم
به شبنمی‌می‌ماند آدمی
و عمر چهل روایتش،
به لحظه رویت نور
بر سطح سبز برگی
می‌لغزد و بر زمین می‌چکد....
تا باری دیگر
و کی؟
و چگونه؟
و کجا؟

اشعار حسین پناهی, شعر ابله, شعرهای زیبا و خواندنی

چنین می‌اندیشم
ایستاده و آرام
به سمت آینه میخزم
با اظطراب دلهره آور تعویض چشم ها
وتازه می‌شود دل
از تماشای دو مروارید درخشان
بر کیسه پاره پوره ی صورتم.
جهان پر از لبخند و پروانه سفید بود!!!!!!
کدام بود؟
این آینده کدام بود که بهترین روزهای عمر را
حرام دیدارش کردم؟

اشعار حسین پناهی, شعر ابله, شعرهای زیبا و خواندنی

باد ما را با خود برد
باد
پرده ها را آرام تکان میدهد
و ما
بچه های خوش باور
  لب ریز از اضطراب و امید!
زوایای نیمه روشن را به هم نشان می‌دهیم

محمد رضا ژندفر چهارشنبه بیست و پنجم مرداد 1391


امروز اگر نیایی دیر میشود، سایه من از ردپای آشنای تو بر روی دلم دور میشود

وهمچنان دورتر میشود تا به آغاز فراموشی یکدیگربرسیم

و این یک آه حسرت است و این آخرین فرصت است

و اینجاست که حتی اگر در آینه بنگریم ، تصویر رخ خودمان را هم نخواهیم دید

و ما جزو آرزوهای محال میشویم و حسرت امیدهای ما را خاکستر میکند

منی که شب نشینم چگونه با خورشید باشم ؟

من حتی با ستاره ها نیز همنشین نبوده ام!

حالا تو در انتظار طلوع رویاهای خودت نشسته ای و من در انتظار اینم که

رویاهای دیروز، با دلم همراه شوند!

وقتی خیسی سرزمین چشمانم همیشگیست آمدن باران دگر آن شور را ندارد

این مرام بی مرامی ات، این وفای بی وفایی ات ، این محبت نامهربانی هایت

در حق دلم مرا مثل آتش رو به خاموشی کرده است

خیلی وقت است در دریای بی انتهای غمهایت غرق شده ام

اما تو ای شناگر ماهر مرا در حال غرق شدن هم ندیدی

چه برسد به شنیدن فریادم در زیر آب

محمد رضا ژندفر چهارشنبه بیست و پنجم مرداد 1391

من شیفته ی میزهای کوچک کافه ای هستم

من شیفته ی میزهای کوچک کافه ای هستم

که بهانه نزدیک تر نشستن مان می‌شود…

و من

روبه روی تو …

می‌توانم تمام شعر‌های نگفته دنیا را یک جا بگویم


محمد رضا ژندفر چهارشنبه بیست و پنجم مرداد 1391

ديدی غزلی سرود؟
عاشق شده بود.
انگار خودش نبود
عاشق شده بود.
افتاد.شکست . زير باران پوسيد
آدم که نکشته بود .
عاشق شده بود

محمد رضا ژندفر چهارشنبه بیست و پنجم مرداد 1391
یادش بخیر..
همیشه موقع خواب،
عکس قاب شده ات را گرد گیری می کردم!
اما از آن روزی که رفتی..
عجیب دلم غبار گرفته است.
تو خودت را اذیت نکن،
می دانم..
از دست قاب خالی کاری بر نمی آید

محمد رضا ژندفر جمعه سیزدهم مرداد 1391

 

کسي را که خيلي دوست داري، زود از دست مي دهي پيش از آنکه خوب نگاهش کني.

پيش از آنكه او را در آغوش بگيري . پيش از آنکه تمام حرفهايت را به او بگويي ،

پيش از آنکه همه لبخندهايت را به او نشان بدهي مثل پروانه اي زيبا، بال ميگيرد و دور مي شود ،

و تو خيال ميكردي تا آخر دنيا مي توني

هر روز

 طلوع آفتاب

را با او

 تماشا

كني .
 

رسم روزگاره :

        کسي که از ديدنش سير نشده اي زود از دنياي تو ميرود ،

                        بدون اينكه حتي ردي و نشوني از خودش در دنياي تو به جا بزاره .

چه آرزوهايي با او نداشتي ، چه آينده ي زيبايي را با او مي ديدي،

فرصت نشد كه فقط يك بار سرت را بر روي شانه هايش بزاري و گريه کنی.

 

 

    رسم روزگاره :

با خود گفتي اگر اين بار ببينمش دست او را مي گيرم ،

خيلي محكم مي گيرم و نمي گذارم كه برود .

 او بايد براي هميشه پيشم بماند .

 دستي را گرفتي اما اين دست كيست كه خيلي سرده ؟

 تو دست در دست تنهايي دادي . اون دست رهات نمي كنه !

 

 

راستی تو كه او را خيلي دوست داري:

اگه هنوز باد شمعهایت را خاموش نکرده،

 اگه هنوز شمع بالهايت را نسوزانده ،

 اگه هنوز می توانی به او هديه اي ، شاخه گلي بدهي ،

پس قدر لحظه لحظه ي اين روزها را بدان .

 او را در آغوش بگير و تا فرصت داري به او بگو :

 

 

                                                      "دوستت دارم نازگل "

 

محمد رضا ژندفر جمعه سیزدهم مرداد 1391

وقتی که تو نیستی

 
دنیا چیزی کم دارد،
 
مثل کم داشتنِ یک وزیدن، یک واژه، یک ماه.

 
من فکر می‌کنم در غیابِ تو...
 
همۀ خانه‌های جهان خالی ست،
 
همۀ پنجره‌ها بسته است،
 
اصلاً کسی حوصلۀ آمدن به ایوانِ عصرِ جمعه را ندارد.
 
پرده‌هایی که پیدایند
 
یک جوری شبیه دیوار دیده می‌شوند.
محمد رضا ژندفر پنجشنبه دوازدهم مرداد 1391

دختری به کوروش کبیر گفت:

 من عاشقت هستم...

کوروش گفت:

لیاقت شما برادرم هست که از من زیباتر است و

 پشت سر شما ایستاده دختر برگشت و دید کسی نیست.

کوروش گفت:اگر عاشق بودی،پشت سرترا نگاه نمیکردی...

محمد رضا ژندفر پنجشنبه دوازدهم مرداد 1391

هوا ابریست ... دلم گرفته ...

قلم بدست گرفتم بنویسم که صدایی پرسید : از چه می نویسی ؟؟

پاسخش را دادم : از تکرار که در حال نفوذ در بین روزهاست .

گفت : مینویسی که چه شود ؟؟ که درد دلت تازه شود ؟؟!!

گفتم کیستی ؟؟ آشنایی میدانم ... حست غریب نیست ، لمست میکنم ...

گفت آری بیگانه نیستم ،هرازگاهی مهمانت میشوم و تو به سرعت قلم بدست

میگری برای نوشتن... ؛ او حرف میزد و من بی اعتنا به حرفهایش مینوشتم

هر لحظه صدایش دورتر میشد و دلم آرامتر میگرفت ...

دیگر کاغذم سفید نبود ... صدایش را نمیشنیدم ... آرام بودم ...

آری او غم بود که به واژه درامد و دل آرام گرفت

محمد رضا ژندفر یکشنبه هشتم مرداد 1391

صداقت

یا

صدا قط

!!!!!!

محمد رضا ژندفر شنبه هفتم مرداد 1391

سفر یعنی من و گستاخی من

همیشه رفتن و هرگز نماندن

هزاران ساحل نادیده دیدن

به پرسش های بی پاسخ رسیدن

من از تبار دریا از جنس چشمه سارم

فراتر از رهایی حصار بی حصارم

ساحل حصار من نیست پایان کار من نیست

همدرد و یار من نیست کسی که یار من نیست

در انتظار من نیست

محمد رضا ژندفر جمعه ششم مرداد 1391


وقتي نيستم

برايم جاي خالي بگذار
كناربوق ها و ترافيك ها
كنار بي قراري ميدان ها
كنار قرارهايت
با كسي كه من نيستم
تا فقط
كبودي اي باشم روي گردنت
كه از كنار تمام آدم ها و
جاي خالي من رد مي شود

دور ميدان ها مي چرخم
دور سرت
دور ساعتي كه دورم مي زند
كنار قرارهايت
با كسي كه من نيستم
دور سرگيجه اي
كه حتي به قرص ها جواب منفي مي دهد

وقتي نيستم
برايم جاي خالي بگذار
كنار چراغ خوابي كه روشن مانده است
كنار سماوري كه خاموش
كنار لباس خوابي كه پائين تخت افتاده
به جنازه اي كبود فكر كن
كه گوشه ي پياده رو
با بسته هاي خالي قرص
با ساعتي مردانه در دست
تمام امروز را
در كابوس ساعت 5
با خودش به خواب برده است

محمد رضا ژندفر جمعه ششم مرداد 1391

[از خواب ها پرید، از گریه ی شدید
اما کسی نبود... اما کسی ندید...]
از خواب می پرم، از گریه ی زیاد
از یک پرنده که خود را به باد داد
از خواب می پری از لمس دست هاش
و گریه می کنی زیر ِ پتو یواش
از خواب می پرم می ترسم از خودم
دیوانه بودم و دیوانه تر شدم
از خواب می پری سرشار خواهشی
سردرد داری و سیگار می کشی
از خواب می پرم از بغض و بالشم
که تیر خورده ام که تیر می کشم
از خواب می پری انگشت هاش در...
گنجشک پر... کلاغ پر... پر... پرنده پر...
از خواب می پرم خوابی که درهم است
آغوش تو کجاست؟! بدجور سردم است
از خواب می پری از داغی پتو
بالا می آوری... زل می زنی به او...
از خواب می پرم تنهاتر از زمین
با چند خاطره، با چند نقطه چین
از خواب می پری شب های ساکت ِ
مجبور ِ عاشقی! محکوم ِ رابطه!
از خواب می پرم از تو نفس، نفس...
قبل از تو هیچ وقت... بعد از تو هیچ کس...
از خواب می پری از عشق و اعتماد!
از قرص کم شده، از گریه ی زیاد
از خواب می پرم... رؤیای ناتمام!
از بوی وحشی ات لای لباس هام
از خواب می پری با جیر جیر تخت
از گرمی تنش... سخت است... سخت... سخت...
[از خواب ها پرید در تخت دیگری
از خواب می پرم... از خواب می پری...
چیزی ست در دلت، دردی ست در سرم
از خواب می پری... از خواب می پرم...]

محمد رضا ژندفر جمعه سی ام تیر 1391

ماه رمضان ماه شروع فرایند انسانیت مبارک باد

محمد رضا ژندفر یکشنبه بیست و پنجم تیر 1391

DID YOU EVER THINK LIKE THIS!!!
آيا تا بحال به اين فكر كرده ايد؟
Do you know?
آيا ميدانيد؟
a human body can bear only upto 45 Del (unit) of pain.
بدن انسان تنها قادر است تا آستانه 45 واحد درد را تحمل كند
But at the time of giving birth, a woman feels upto 57 Del of Pain.
اما در زمان زايمان يك مادر تا 57 واحد درد را تحمل مي كند
This is similar to 20 bones getting fractured at a time!!!!
اين مانند اينست كه 20 استخوان بدن در آن واحد شكسته شود
LOVE UR MOM...
به مادر خود عشق بورزيد
God couldn't be everywhere and therefore he made Mothers...
از آنجايي كه خداوند نميتوانست همه باشد مادر را آفريد
محمد رضا ژندفر سه شنبه بیستم تیر 1391

امشب خسته تر از هر روزم

کاش میشد گوشه ای نوشت :  خدایا خسته ام فردابیدارم نکن...!

محمد رضا ژندفر دوشنبه نوزدهم تیر 1391

به لب های ســـاده ات بیامـوز که

گول هر لبــی را نخــورد

من میـــدانم!

روزی لب های کثیفــش را بــاز می کند

و تو را هـــرزه یاد می کند................

پیج رنک

آرایش

طراحی سایت